امروز

یکشنبه, ۲۷ مرداد , ۱۳۹۸

  ساعت

۱۸:۴۹ بعد از ظهر

سایز متن   /

بندیرنیوز؛ اشاره/در دوران کودکی از سه چیز می ترسیدم . دزد- جن و سرپرپرین ریشه در زمین.

نیمه شبی آبادی به هم خورد ، بعد از ساعتی گفتند دزد را گرفتند. تا آن موقع دزد را آدم حساب نمی کردیم . چیزی در مایه همان جن و … در تصورمان بود. صبح به دیدار دزد که در خانه ای محبوس بود رفتیم. ۵۰ سال بعد تلویزیون از اختلاس حروف الفبا می گفت وقتی چهره را نشان داد باز هم خیالاتمان به واقعیت پیوست که بله مختلس هم آدم است اما با کلاس تر . حال حکایت را به زبان شعر تقدیم می کنم.

شبی خفته آرام در آغوش شب

بهم خورد آبادی از تاب و تب

زهر سو صدائی و فریاد و داد

که ای خفته گان دزد زد دزد داد

سراسیمه پیر و جوان مرد و زن

دوان سوی اطراف پی راهزن

در این موقع بیش از همه کودکان

خزند گوشه ای مضطر از هول جان

پس از ساعتی هَی هَی و های و هوی

پراکنده مردان به هر سوی و کوی

چو دریای مواج و طوفان زده

خروش و هیاهو و گه عربده

کجائی حرامزاده راه زن

همه راه ها بسته است پا مزن

خران عَر عَر و گاو ها بُور بُور

بهم ریخته اوضاع دام و طیور

گهی مرغ آواز و گاهی خروس

بهم خورده اوضاع و درهم جلوس

سگان پرانرژی و مسئول تر

به هر سوی عَو عَو کنان مستمر

به ناگه صدائی بلند از سرور

صدائی چو فریاد فتح و غرور

بخوابید آرام، گرفتیم دزد

بخوابید که فردا دهیمیش مزد

بخوابید ای اهل ایل و تبار

گرفتیم ما دزد بس نابکار

به ناگه سکوتی چو شب سر رسید

بتابید گوئی تو ماه امید

منِ کودک زیر پنج سال سن

بس افسانه بشنیده از دزد و جن

که پیچیده ام در پتو از هراس

بهم خورد از این حرف هوش و حواس

مگر می شود دزد را هم گرفت

مگر دزد هم آدم است ای شگفت

در اندیشه دزد شب تا سحر

گرفتم خیالات به بالین و بر

بسر شد شب و صبحدم چون رسید

خیالات واهی چو از سر پرید

چو تابید خورشید و افکند مهر

به سر ظلمت شب درخشان سپهر

زن و مرد و هر کس به سویی دوید

پی کار و روزی تلاش و امید

همه صحبت آن روز از دزد بود

که در خانه ای حبس و بی مزد بود

گروهی زن و مرد و پیر و جوان

سوی محبس دزد زهر سو روان

درنگی کنند لحظه ای اُف کنان

فرستند لعنت بر او آنچنان

سپس جمله برگشته پچ پچ کنان

از این رو شدیم شیردل کودکان

برای رهایی زحدس و گمان

سوی محبس دزد گشتیم روان

مردد میان هوا و زمین

نشستیم چند لحظه ای بر زمین

در آن حالت وحشت و دلهره

به نزدیک رفتیم با پاکره ۱

نگه خیره بود سوی چندین نفر

همه آشنا بود بجز یک نفر

چو نزدیک تر گشته با ترس و لرز

نبود فاصله بین ما تا به مرز

همه دور چاله نشسته به مهر

ولیکن یکی هست افکنده چِهر

به دستش طنابی ، پخوئی۲ به پا

سرافکنده از شرم گشته دو تا

تصادم نمود چون خیال و یقین

به باور رسیدیم شدیم دزد بین

که دزد آدم است لیک آشفته کیش

خورد گرگ، اما بَرد دزد میش

رسید عمر ما چون به پنجاه و هفت

از این قصه هم نیم قرنی گذشت

دوباره خیال و خیالات رسید

شروع گشت اوهام و ترس جدید

خبر می رسید هر شب از اختلاس

همان دزدهای شده باکلاس

نشان داد چو تصویری از مختلس

شدم خیره اش با همان  حال و حس

به هم خورد افکار و درهم حواس

که این هم که دزد است ولی باکلاس

همان آدم است با سر و دست و پا

ولی مختصر گشته نام پ و تا

خیالات واهی دوباره رسید

که بردزد بنهاده نامی جدید

کدامین مخلس کدام مختلس

کدامین زر ناب کدامین مس

از آن روز در باورم شک فتاد

که هر آدمی می شود دزد باد

که اینان که دستند در اختلاس

همان دزد هستند ولی باکلاس

چو بی نام و بی شهرت و چهره اند

یقیناً اساتید این حرفه اند

عجب زیرک است آدمی الامان

که هر روز گردد به شکلی عیان

گهی دزد و گه سارق و راهزن

گهی کف زن و کیف زن و بانک زن

گهی دزد آفتابه گاهی دکل

گهی موی بر سر گهی هم کچل

اگر شد کلان دزدی و رهزنی

به هر سوی و هر کوی و هر برزنی

دگر نام دزدی نه شایسته است

که سلطان بر او نام بایسته است

شود مختصر نام او با حروف

مبادا رود آبرو ز آن رئوف

یکی نام با شهرتش گشته شین

یکی شهرتش سین و نامش همین

حروف الفبا سرافکنده شد

که بن مایه دزدی و خنده شد

الف تا به یا را چو در کار دید

که گردیده اند دزد رذل و پلید

به گردن گرفت حاصل خویش را

بیالود  سلطان و درویش را

یکی دزد باور یکی دزد دین

یکی دزد اندیشه و آن یک یقین

یکی دزد عدل دیگری دزد داد

یکی دزد انصاف یکی هم مراد

یکی جاعل صدق و زهد و کرم

فقط گاه گاهی خورد از حرم

یکی دزد وجدان یکی دزد کیش

بیاراسته صورتش را به ریش

یکی گشته سلطان ارز و دلار

شده صاحب بانک و مردم سوار

ربا را کند ترجمانی متین

که هم آنچنان باد هم این چنین

یکی گشته سلطان سکه و زر

یکی شاه و سلطان قند و شکر

یکی می برد ارز را آن وَری

یکی شاه کاغذ شده ، این وری

یکی نفت سلطان یکی قیر شاه

شد ایران از این شاه بازی تباه

فقط مانده سلطان دام و وحوش

کزو نیست نامی در این جنب و جوش

ببینم فراد که سلطان چیست ؟

برون گشته ناگه ز آستین کیست ؟

بمانیم شاید رسید این خبر

گرفتند در مرز سلطان خر

یکی گفت شاعر تو خیلی خری

زسلطان ها آبرو می بری

چنین گر بگیرند سلطان و سر

در ایران نماند امیری دگر

امیر و وکیل و وزیر و رئیس

همه دزد گردیده پس کو پلیس

شدی بنده دشمنان ای عزیز

نه باطل شناسی نه در حق تمیز

اگر دزد گردیده سلطان و شاه

کجا رفته پس شاه و سلطان ها

اگر شاه و سلطان گردیده دزد

پی سهم خود پس کجا رفته دزد

بنازم به مرجان شیخ السلام

که در اختلاس گشته ماه تمام

به سلطان جنگل دو صد آفرین

که از مومنین است و سیل آفرین

شریعت مداران شرع و یقین

که بودند هادی دراین سرزمین

فروختند رضوان خود اینچنین

فتادند برون از بهشت برین

ع- حسینیان (خارتنگو)

 

۱- نشسته راه روفتن روی دوپا

۲- وسیله ای که بر دست چارپایان می زنند.

 

انتهای پیام/ح

برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتبویردیتابویردیتا